خداحافظ بچه - پارت 1

حادثه سياه
شش سال پيش بود كه محمد كريمي و فهيمه شعباني ازدواج كردند. پس از مدتي خداوند به آنها دوقلوها را داده بود.
محمد كريمي در اين مورد ميگويد: دوقلوها كه به دنيا آمدند اسمشان را
آيدا و آوا گذاشتيم. زندگي با حضور آنها آنقدر زيبا شده بود كه هر روز با
شور و شوق خودم را به خانه ميرساندم، تا آنها را در آغوش بگيرم.
هديههايي كه خداوند به من عطا كرده بود براي من و همسرم بسيار عزيز و
گرانبها بودند. پدر با بغض ميگويد: هيچ پدري نيست كه لحظههاي شيرين بزرگ
شدن فرزندانش را از ياد ببرد و من هر روز و هر لحظه اين لحظهها را با
خودم مرور ميكنم.
آوا زودتر از آيدا به دنيا آمده بود. وقتي به من بابا ميگفت و خودش را
چاردست و پا به من ميرسانيد تا او را در آغوش بگيرم، انگار دنيا را به من
ميدادند و حالا چقدر دنياي من خالي شده است.
پدر در حالي كه اشك ميريزد ادامه ميدهد: احساس ميكردم همسرم خسته است
به همين علت تدارك يك سفر را دادم تا به ملاير برويم تا هم سفري كرده
باشيم و هم اقوام را ديده باشيم.
آن روز هم جمعه بود كه به طرف تهران برگشتيم. در اتوبان قم به طرف تهران
در حال حركت بوديم. همسرم روي صندلي عقب كنار بچهها نشسته بود. هميشه هر
وقت سفر ميرفتيم او روي صندلي عقب كنار بچهها مينشست تا بيشتر مراقب
آنها باشد لحظاتي قبل از وقوع حادثه همسرم آيدا را در آغوش گرفت تا به او
شير دهد و «آوا» هم روي صندلي خواب بود.
پدر كه با يادآوري آن لحظات بشدت دگرگون شده است، ميگويد: در همين لحظات
بود كه يكدفعه متوجه صدايي از عقب ماشين شدم. از صدا متوجه شدم كه لاستيك
عقب تركيده است. همهچيز خيلي سريع اتفاق افتاد. كنترل ماشين از دستم خارج
شده بود. ماشين وارد گذرگاه خاكي كنار اتوبان شده بود و من هيچ كنترلي
روي ماشين نداشتم. وقتي ماشين واژگون شد من تنها صداي فريادهاي همسرم را
ميشنيدم. همهچيز در عرض چند ثانيه روي داد و من پس از چند ثانيه از
ماشين به بيرون پرتاب شدم.
پدر در حالي كه نميتوانست آن حادثه را باور كند، افزود: در حالي كه بين
بيهوشي و هوشياري قرار داشتم متوجه حضور افرادي ميشدم كه ماشينهايشان را
نگه داشته و براي كمك خود را به ما رسانيده بودند. آنها همسرم را از درون
ماشين بيرون آوردند. دقايقي بعد كمي هوشيارتر شدم. درد شديدي در دست چپم
حس ميكردم و از سرم خون جاري شده بود. در آن لحظات سراغ دوقلوها و همسرم
را ميگرفتم و تنها به سلامت آنها فكر ميكردم.
امدادگران كه رسيدند از آنها شنيدم كه آيدا چون در آغوش مادرش بوده كاملاً
سالم است ولي آوا از ماشين به بيرون پرت شده است. همسرم نيز به علت
واژگون شدن ماشين و وارد شدن ضربه به اتاقك ماشين و تلاش براي محافظت از
آيدا دچار آسيب شديد در ناحيه گردن و نخاع شده بود.
ادامه دارد .....